دختری که ماه را نوشید!

دختری که ماه را نوشید!

زخم‌هایمان را بستیم و دوباره راه افتادیم. نپرسیدیم کجا می‌رویم! یا چرا باید برویم! یا اگر زخم‌ها خوب نشدند چطور طاقت بیاوریم! فقط دوباره راه افتادیم...

امشب که این سطرها را برایت می‌نویسم، هوا رنگِ آرامش گرفته و جهان آهسته تر نفس میکشد. تو احتمالا پلک‌هایت را از فرط خستگی بسته‌ای و در آغوش رویاها فرو رفته‌ای و اما من؟ روبه‌روی پنجره ایستاده‌ام و چشمانم را به تاریکی آسمان گره زدم. صدای اِبی توی فضا می‌پیچد و با هر کلمه‌ای که میخواند حضورت در قلبم بیشتر احساس میشود: " امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره، امشب همین ترانه هم نفس نفس دوسِت داره..." مکث میکنم، صدا کم می‌شود و بارانِ خفیفی را می‌شنوم…زمین خیس است، بوی دلتنگی همه جا پراکنده شده...نه دلِ کتاب دارم، و نه حوصله فیلم و قصه های دیگران! برای بیدار ماندن حتی نیازی به قهوه و کافئین هم نیست، یک موسیقی آرام و عکسهای تو کفایت میکند! چشم از تاریکی برمیدارم و خیره میشوم به دو سیاره‌یِ کوچک توی چشمانت؛ تو هم شبی! درست مثل آسمانی که همین حالا روبه‌رویم کشیده شده، هر دو از یک جنسید، آرام...عمیق...مرموز...

سرچ میکنم فاصله‌ی اینجا تا آنجا! موتور جستجوگر می‌چرخد و می‌نویسد ۱۳۵۰ کیلومتر یا ۱۶ ساعت! نمیداند، ۱۳۵۰ کیلومتر برای بقیه فقط یک عدد ساده روی نقشه‌‌ست، اما روی دل من مثل کوه سنگینی می‌کند! من اینجا، از دیاری که غروب‌هایش بوی بهارنارنج می‌دهد ولی هیچکدام از خیابان‌هایش تو را به من نمی‌رسانند، و تو آنجا، شهری که حتی یک بار هم در کوچه‌هایش ندیدمت اما تمام خیابان‌هایش برایم یادآور توست! هیچ‌گاه تصور نمیکردم که در یک شبِ شهریورد ماهی، سرنوشتِ دلم اینگونه عوض شود! من از همان شب، میان خنده‌هایت، بین خطوط کمرنگِ لباسِ مشکی‌ات، دلم میان فاصله‌ها گیر کرد! نصفش اینجا ماند و نصفش ماند پیش تو! و حالا هرشب چشم میدوزم به آسمان و ماه و ستاره‌هایش را طِی میکنم و ۱۳۵۰ کیلومتر راه می‌افتم به سمت تویی که بی‌خبرترین مقصدِ دنیایی...میترسم دل لرزه هایم را اعتراف کنم و این فاصله نه فقط بین شهرها که بین چیزهای دیگر هم امتداد پیدا کند...میترسم بگویم و بشکنم! پس سکوت میکنم..چرا که سکوت هرچند آدم را میسوازند اما نمی‌شِکنَد...

بعضی از آرزوها تاریخ انقضا دارند، اگر دیر بشوند، دیگر بود و نبودشان فرقی نمیکند...ذوقی برایشان نمی‌ماند...حتی نباشند بهتر از آن است که باشند و برایت نوش داروی پس از مرگ سهراب شوند! به بعضی چیزها نباید دیر برسی یا شاید نباید گذاشت آنها دیر به ما برسند، گاهی دیر رسیدن نسخه‌ی محترمانه‌تری از نرسیدن است؛ همان زخم، فقط با بسته‌بندی آرام‌تر...گوشه ای برای خودم نوشته بودم: چه کسی میداند که زندگی چه خوابی برایمان دیده؟ در نهایت مجبور به تغییر میشویم یا پذیرش؟ و یا عادت کردن به چیزهایی که هیچوقت تمایلی به آنها نداشتیم؟ خدایا ای کاش هیچوقت به مرگ نگیری که به تب راضی بشویم! چرا که اگر دستِ تقدیر بعضی خواسته ها را دیر به ما برساند دیگر به کار نمی‌آید، فقط یادگاری می‌شوند از روزهایی که خیال میکردیم آینده در دستِ ماست...

دَرِ انباری که باز شد، بوی خاکِ مانده و کاغذِ کهنه پیچید توی هوا. دنبال کتاب داستان محبوبِ دوران کودکی‌ام میگشتم؛ همان کتابی که وقتی دَه ساله بودم از نمایشگاه مدرسه خریدم، یادم‌ نمی‌رود هرسال به انتظار می‌نشستیم تا اواسط آبان از راه برسد و مدرسه ما را به آن نمایشگاه ببرد و برای لحظاتی از مسائل ریاضی و راه حل‌های بی‌پایانش فاصله بگیریم...توی انباری چندتا کارتن سنگین روی هم تلنبار شده بود که نمیدانستم داخلشان چه خبر است. به هوای پیدا کردن کتاب، یکی از آنها را باز کردم...باز شدن کارتن همانا و غرق شدن در خاطرات کودکی همانا...دفترهای دوران دبستان،دفترنقاشی‌ها، دفترخاطراتم، دفتر طراحی که برای کلاس رنگ‌روغن خریده بودم، بوم نقاشی که رویش را خاک گرفته بود و دیگر هیچ هم زیبا بنظر نمی‌رسید، قلمو‌ها و رنگ‌هایِ خشک شده...نشستم روی زمین و خاطره ها را مرور کردم، انگار گردش ایام بعد از سالها من را به اجبار، سمت چیزهایی کشانده بود که به فراموشی سپرده بودم. همه چیز دوباره جان گرفت؛ از گذشته‌ای که دیگر خیلی دور بنظر می‌رسید! زمان، آرام و بی‌صدا، از لابه‌لای صفحات بیرون می‌آمد و دورم می‌چرخید...آن طرفِ کارتن، تقویمی مربوط به سال ۹۱ بود که زیر صفحه هایش جوک‌های بی‌نمکِ پَ‌نَ‌پَ چاپ شده بود! توی یکی از دفترخاطراتم شعرها و متن‌هایی از شاعران مختلف نوشته بودم که اصلا با سن و سالم جور در نمی‌آمد و حالا با دیدنشان چیزی درون قلبم فرو میریخت، بالاخره کتاب مورد نظر را بین آن همه وسایل پیدا کردم و به همراهِ چند کتاب دیگر که مثلا گذاشته بودم سر فرصتِ بهتری بخوانمشان! فرصتِ بهتری که هرگز نیامد و سرنوشت، هرکدام را به کنج تبعیدگاه انباری در میان خِرت و پِرت‌های قدیمیِ خاک‌خورده فرستاده بود را برداشتم و از روی زمین بلند شدم. خواستم برگردم توی اتاق که چشمم به کارتن دیگری افتاد، آن را باز کردم و تا اولین مجله را دیدم فوراً بستمش؛ مجله های قلمچی و کتابهای کنکور و جزوه ها و خاطرات روزهای نحس دبیرستان از همان یک نگاهِ اول زد بیرون! دیگر طاقت دیدنشان را نداشتم. مرور ناخواسته خاطرات برای امروز کافی بود...همه‌ی این‌ها مربوط میشد به قبل از ۱۴ سالگی‌ام، اما کارتنی که سریع بستمش و نمیخواستم با جزئیاتش روبرو شوم مربوط به بعد از آن...انگار زندگی برایم دقیقا همانجا بعد از چهارده سالگی متوقف شد! در همان روزهایی که تصمیم‌ گرفته بودم بندِ دورِ باطل کنکور شوم و در آن دبیرستانِ لعنتی ثبت نام کردم، زندگی دقیقا در همان روزها رَخت‌ بَست و دیگر هم بازنگشت...دارم فکر میکنم یک روز باید این کارتن را با همه محتویاتش بسوزانم طوری‌که حتی ردی از خاکسترش هم باقی نماند...از مرور خاطرات اعم از خوب و بد، و مرور آدمهایی که دیگر زمین تا آسمان رنگ عوض کرده‌اند خوشم‌ نمی‌آید...کاش آدمیزاد هر قدم که به جلو میرفت قدم‌های قبلی‌اش حداقل در حافظه خودش تا ابدالدهر محو میشدند...حالا میفهمم که هاروکی موراکامی چه میگفت: "خاطرات خیلی عجیب هستند؛ گاهی اوقات می‌خندیم به روزهایی که گریه می‌کردیم، و گاهی گریه می‌کنیم به یاد روزهایی که می‌خندیدیم…"

سرگرم دیدن مصاحبه سروش صحت با تینا پاکروان بودم. داشتند درمورد مَعنای "تاسیان" صحبت میکردند؛ که تاسیان یک حس است و مثل یک کلمه نمیشود با آن برخورد کرد، تلخیِ اندوه و غم بزرگی که آدم در غروب از دست‌دادن‌‌ِ کسی میچشد، یا همان دِقی‌ که غروبِ جمعه دست به گریبانش میشود و گلویش را می‌فشارد گیلکی‌ها آن را به تاسیان می‌شناسند! این‌ها را که گفت یادِ خودم ‌افتادم که هر روز در حوالیِ احوالم با تمامِ‌وجود مشغولِ دست و پنجه نرم کردن با این حالِ غریب و زمُختم! هرچه بیشتر میخواهم دل کندن را تمرین کنم نه تنها کنده نمی‌شود بلکه قوی‌تر و استوارتر هم میشود، هرچه بیشتر سعی میکنم احساسم را منطقی کنم، بیشتر ریشه می‌دوانَد! یاد همان شبی افتادم که عکست را با کُت‌ و پاپیون دامادی دیدم و فکر کردم دیگر برای همیشه همه چیز تمام شده، انگار دنیا زیر پاهایم خالی شد. آن شب دقیقا برای من تاسیان بود...کابوسش هنوز دست از سرم برنمیدارد. سخت و وحشتناک! میدانی چیزی که دیدم فقط یک عکس نبود بلکه ضربه‌ای بود به تمام امیدهای کوچکی که توی دلم‌ نگه داشته بودم. بعدها که فهمیدم توهم زده‌ام و اصلا همچین اتفاقی نیوفتاده، نفس عمیقی کشیدم و قلبم دوباره آرام گرفت. خودم هم نمیدانم ترسِ از دست دادنت تا کجا در ناخودآگاهم رسوب کرده بود که تنها با دیدن یک عکس چنین فکر سیاهی به ذهنم خطور کرد. صادقانه بگویم هنوز هم میترسم، از اینکه نکند بالاخره یک روز حتی خیالت هم از من گرفته شود...قبل‌ترها باور داشتم هرکس اگر فقط به اندازه‌ی دنیای خودش خوشبخت باشد کافیست! حالا چه کنم که تمامِ دنیای من شده‌ای و این خوشبختی را ندارم...ایمان دارم کل کائنات را هم که بگردی هیچکس به اندازه من، روزگارش بدونِ تو تاسیان نیست!

واژه ها از توصیف حسی که به جانم شبیخون زده است عاجزند، اگر قابل توصیف هم باشد آنگونه که باید قابل فهم نیست! چیزی‌ست شبیه به انزجار...شُده‌ام یک متواریِ سرگردان در هر دَم‌ و‌ بازدَم خویش! من در میانِ زندگی بینِ همه‌ی آدمهایی که با پنبه سر بُریدند و به روحم نیش زدند و زهرشان تا عمق جانم نفوذ کرد، میانِ همان‌هایی که باعث شدند محتاط‌تر شوم و از باقی آدمها فاصله بگیرم که مبادا حالم بدتر شود، بینِ همه‌ی راه‌هایی که رفتم و نرسیدم و در مسیرشان گُم شدم، در هر ثانیه ای که با غم و فرسودگی عجین شده است و چاره ای نیست جز دوام آوردن، این را خوب متوجه میشوم که در تمام این سالها آنقدر رنجیدم و دستم به چیدنِ هیچکدام از دلخوشی‌هایی که روی شاخه های درختِ دنیا چشمک میزدند نرسید، که اکنون می‌توانم با خیالی راحت بدونِ ذره‌ای دلبستگی چشمهایم را ببندم و بروم به جایی که مرا از این رنج بزرگ می‌رهاند...آنجا که روح از قفسِ تَن رها میشود و به سرزمین‌های ناشناخته می‌رود...

گفته بودم عاشق سکوتم! اما نه سکوتِ تو...سکوت تو از هرچیزی سرسام‌آورتره. تو تنها کسی هستی که دلم میخواد گوشم از صداش پُر بشه...سکوت رو برای هرکسی غیر از تو میخوام. ببین چقدر لجبازی! باز هیچی نمیگی! یه بار گفتی من دیگه آدم قدیم نیستم حوصله قدیما رو ندارم که بشینم بحث کنم یا زیاد حرف بزنم. و من کلی افسوس خوردم که چرا انقدر دیر برای اولین بار دیدمت و چرا تا قبلش دنیا تا این همه مدت وجودت رو از من پنهون کرده بود؟! کاش زودتر میدیدمت،خیلی زودتر،کاش جای بهتری بود...کاش همون آدم با ورژن قدیمی بودی، دقیقا همون زمانیکه حضورت پررنگ‌تر بود، یا شاید همون وقتایی که همسن من بودی! آره همون وقتا که حرف‌ها و احساساتت برهنه‌تر بود و اونقدر اسم‌ و رسم بهت آویزون نشده بود که سنگینی کنه و مجبور بشی از یه جایی به بعد اتوکشیده رفتار کنی. من دقیقا وقتی دیدمت که زندگی نقابشو بهت هدیه داده بود و خودتو از اکثر آدما ایزوله کرده بودی. شاید اگر جای دیگه‌ای برای اولین بار باهات آشنا میشدم بهتر میتونستم ارتباط بگیرم، شایدم اگر جای دیگه ای بود در این حد دوس‌داشتنی نمیشدی برام..نمیدونم..ولی خیلی خوب شد بالاخره دیدمت! درسته بابت اینکه دنیا تو رو دیر با من آشنا کرد غبطه میخورم ولی بهتر از هرگز ندیدنت توی این کره خاکی و این همه مسافت بی‌رحم بود...اگر تناسخ واقعی باشه، دوس دارم زندگی بعدیمو وقتی بیام روی زمین که ماشین زمان اختراع شده باشه، میدونی که من همیشه زخم خورده زمان و مکان و جغرافیا بودم. دقیقا جایی میام که همه اینا بی‌معنی باشن...یه نفر میگفت این میل به‌ جاودانگی، آدمها رو توی چه توهماتی فرو میبره که باعث میشه فکر کنن تناسخی وجود داره! ولی من میگم نه! میل به جاودانگی نیست! که هر آدمی که یه مدت اینجا زندگی کنه و زشتی‌هاشو ببینه احتمالا هرگز دلش نمیخواد جاودانه بشه، که خودت بهتر از هرکسی میدونی زندگی ترسناک‌تر از مرگه! من میگم هر آدمی که برای مدتی اینجا بوده، موقع رفتن چمدونی از آرزوهای نزیسته و زندگی های نچشیده رو با خودش حمل میکنه که شاید اونا باعث بشن یه بار دیگه دلش بخواد بیاد و این‌بار حسرتاشو زندگی کنه...کاش اگر تناسخی هم وجود داشته باشه اونجا هم دقیقا باز همین شکلی باشی بدون ذره ای تغییر، که خوب و بدت و همینی که هستی همه جوره تا آخرین نقطه دنیا برام دلچسبه...ولی نکنه اون موقع هم باز دیر برسم؟

بعضی چیزها برای همیشه رازی می‌مونه توی صندوقچه قلبت...مثلا شاید هیچوقت ندونی یه نفر چقدر دوس داشت از نزدیک صدای خنده هاتو بشنوه. یا هروقت یه قاچ پیتزا برمیداشت یاد تو میوفتاد و از گلوش پایین نمیرفت..یا اینکه چقدر دوس داشت شبا تو ماشین اهنگ مورد علاقشو با تو گوش بده و زمزمه کنه، یا کتاب مورد علاقشو تو با صدای بلند بخونی. شاید ندونی چقدر دوس داشت هوای برفی رو با تو تماشا کنه، تو بارون با تو قدم بزنه. یا اینکه وقتی حالش بد بود دلش میخواست دنیا رو بده در ازای اینکه یه لحظه تو آغوشت آروم بشه. یا وقتی تو سگ‌سرما میلرزید و منتظر اسنپ بود داشت به دستایِ گرم تو فکر میکرد، یا مثلا هیچوقت نخواهی فهمید یه نفر در روز چندبار عکساتو بوسیده و از رنجِ نداشتنت اشک ریخته..اره آدم شاید یه چیزایی رو هرگز نفهمه...و اصلا شاید نفهمیدنش برای حفظ غرور هر دو بهتر باشه...

من با ریاضیات بیگانه ام، اما مختصاتِ لب‌هایت را خوب میدانم! مترجمی خوانده ام، اما هنوز موفق به ترجمه چشمهایت نشدم! میبینی؟ عشق قادر است از توانایی های انسان ضعف بسازد و از ضعفش، توانایی! قادر است از نفرت هایش علاقه بسازد و از علاقه هایش نفرت...حتی قادر است مسیری که میروی را زیر و رو کند و به تو بفهماند که یک عمر بی‌راهه میرفتی...دیروز کتاب شعر نزار قبانی را میخواندم، یک جا گفته بود:«عشق نوع دیگری از خودکشی‌ست.» اگر چنین هم باشد، مگر غیر از این است که مرگ تولدی دوباره است؟ من خود را کشتم و بار دیگر متولد شدم، این بار نیمی در روحِ تو و نیمِ دیگری در وجودِ خودم...چه دارم میگویم؟ دیگر خودی وجود ندارد...همه تویی! من تماماً در تو حل شده ام...

جمعاً شش ساعت مسیر رفت و برگشت توی اتوبوس، شش ساعت دهانم را دوختم، شش ساعت بی‌وقفه در مغزم حرف زدم..حرف که چه عرض کنم! چرت و پرت..دری وری!..مغزم درد میکند از این همه خرعبلات...آن لا‌به‌لاها به آخرین نوشته ام فکر کردم، به اینکه شاید خدا واقعا دارد از تو مراقبت میکند، شاید همینکه تو را در برابر من قرار نمیدهد و شریک دردسرهایم نیستی مراقبت خداست..احتمالا دعاهایم دارد مستجاب میشود، مهربانانه در حقِ تو و بی‌رحمانه در حقِ من...! پیشانی‌ام را به شیشه اتوبوس چسباندم تا سردردم کمتر شود، نسیم خنکی که نمیدانم از کجاست توی صورتم میخورد، راستی اگر روزی درحال قدم زدن بودی و ناگاه نسیمِ مُلایمی گونه ات را نوازش کرد..بدان آن منم! عزیزِقلبِ من؟ این روزها چه میکنی؟ باشگاهت به راه است؟ کتاب خواندن و مقاله هایت چطور؟ کافه رفتن های همیشگی؟ رانندگی های شبانه؟ تو هیچوقت برایم حرف نزدی، از روزی که گذراندی نگفتی، هیچوقت اهل دردِ دل نبودی...شاید برای اینکه جایی که ما بودیم نقطه امنت نبود. و من چقدر دلم پر میکشید برای یک لحظه گزارش از خودت! تو همیشه کم بودی شاید خودت میخواستی کم باشی، اما تا دلت بخواهد بقیه زیاد بودند. زیاد بودنشان حالم را بهم میزد، چون بودنِ ناچیزِ تو میانِ آنها گم میشد. تا جایی که یادم هست به همه بی‌‌اعتنا بودی، جُز فلانی! چقدر از فلانی بدم می‌آمد که پیش چشم تو عزیزتر از بقیه‌ هست و صرفا چون ارتباط خوبی با تو داشت مجبور بودم رفتار دوستانه‌ای مقابلش داشته باشم. خدا را شکر که رفت. هیچکس به اندازه دختری که پنهانی پسری را دوست دارد، از دخترهای زبان‌باز اطرافش واهمه ندارد و بیزار نیست. اه چقدر باز دارم اراجیف میبافم که ذهنم تخلیه شود، اراجیفی فاقد هرگونه ارزش ادبی و دارای هرگونه ارزش احساسی برای این روزهای تهوع آور!

چه حالی میشوی اگر بدانی یک نفر که حتی روحت هم از وجودش خبر ندارد، با خودش عهد بسته که هرروز با شنیدن صدای اذانِ‌صبح، برای تو، به نیتِ آرامش قلبت و جاری شدن نور در لحظه به لحظه زندگی‌ات، یاسین بخواند و از خدا بخواهد که بیشتر از همیشه مراقبت باشد؟ شاید هم هیچوقت ندانی...دخترکی هرروز به وقت اذانِ‌صُبح با خدایش و خیال تو قرار میگذارد، خیالی که از همیشه واقعی‌تر است...

راستش را بخواهی من نویسنده نیستم و هیچ ادعایی در این زمینه ندارم ولی به تو که فکر میکنم ناگهان قلمم شروع میکند به رقصیدن...تمام این چهارده روز را از تو نوشتم...تمام این چهارده روزی که حتی دستم از چک کردن آخرین بازدید پروفایلت کوتاه بود، البته دست من همیشه از تو کوتاه بود؛ ولی این‌بار بیشتر. همان یک ذره روزنه تنفس هم قطع شد...تمام این روزها را به قَلَم پناه بردم تا شاید کمی تسکین پیدا کنم..دوستانم میگویند به "خودت" سخت نگیر. نمی‌دانند اگر دستِ "خودم" بود قطعا این کار را میکردم، تمام مشکل اینجاست که دستِ "خودم" نیست! کسی در من به جنگ با من برخاسته و یک نفر نیست پا در میانی کند. قبل‌ترها جایی خوانده بودم: «دنیا از همان اولش رو به راه نبود، شیطان عاشق خدا بود اما خدا عاشق انسان...» بینِ خودمان بماند اما گاهی اوقات دلم به حال شیطان میسوزد و با او همزادپنداری میکنم که خدایش دوستش نداشت، اینکه یک عمر کسی خدایت باشد و آن را بپرستی و برود در پِی دیگری درد دارد! او دشمن قسم خورده‌یِ انسان شد. اما من نمیتوانم تا ابد دشمن قسم خورده زنی باشم که شبها سر بر بازوی تو میگذارد، من فقط میتوانم شاکیِ تا ابد قسم خورده اش باشم و در قیامتی که نمیدانم وجود دارد یا نه به دادخواهی اش بروم...از کجا معلوم؟ شاید "عشق" همان نفرین شیطان به انسان باشد...شیطان گفت بِکِش ای انسان، آنچه را که من کشیدم...

صبح که بیدار شدم و از اتاق بیرون آمدم، مادرم تا نگاهش به من افتاد شروع کرد به نصیحت هایِ همیشگی که حوصله شنیدنشان را نداشتم، سن و سال او دیگر درکی از این منجلاب یا بقولِ خودش تفکراتِ جوان‌های امروزی ندارد..ناخودآگاه میان حرفهایش میشنوم که: آنقدر گریه کردی که چشمانت شده به اندازه یک دانه عدس! رفتم جلوی آیینه. خیلی وقت بود که خودم را درست و حسابی ندیده بودم...راست میگفت..چشمانم دقیقا شده به اندازه یک دانه عدس که دورش نوار قرمز رنگِ نازکی پیچیده باشند! چهره ام چقدر بی‌رمق و بی روح شده! نمیدانم اشتباه از من است یا آیینه، لعنتی دوربین گوشی هم نیست که بگویم لنزش ایراد دارد یا کیفیتش بد است و این قضایا! آب به صورتم میزنم و برمیگردم به همان جایی که بودم و گوشه ای کز میکنم؛ تو نمیدانی...دختر بودن سخت است، دقیقا همان وقت‌هایی که دلتنگی امانت را بریده و داری از درد روحت فرومیپاشی و در انزوا فرو میروی باید همزمان مراقب زیبایی‌ات هم باشی، دقیقا همان وقت‌هایی که چشمانت یاری نمیکند پلکشان را باز کند که سلامی دوباره به زندگی بدهی و پاهایت یاری نمی‌کند که قدمی برداری باید مراقب یاوه‌گویی های آدمهای خاله‌زنک‌ِ اطرافت هم باشی و نمیتوانی فریاد بزنی که ای بابا! من این روزها به یک تار مو وصلم، ولم کنید، دست از سرم بردارید و بروید پِی زندگیتان و انقدر خواسته یا ناخواسته به من فشار نیاورید! همینطور است جانِ من، دختر بودن سخت است؛ کسی را تا حد مرگ دوست داری ولی دو راه بیشتر نداری: یا باید بنشینی و منتظر باشی از دست دادنش را تماشا کنی...یا از دست دادنِ خودت را تماشا کنی و جلوی چشمِ خودت ذره ذره آب شوی...و یا در نهایت شاید از دست دادنِ هردو! هم خودت...هم او...

مزخرف ترین سوال دنیا چیست؟ دَه سال آینده خود را چگونه پیش‌بینی می‌کنید! بله، دوران نوجوانی این سوال نقل همه محافل بود. و ما ابلهانِ خوش‌خیال شروع میکردیم به سناریو چیدن از دَه سال آینده‌ خودمان! از شما چه پنهان من هم یک بار به دَه سال آینده خودم نامه نوشتم، اما حالا که بعد از دَه سال میخوانمش حتی نزدیکش هم نیستم. کیلومترها با آنچه که گفته بودم فاصله دارم...آخر زنِ‌حسابی؟ این چه سوالیست؟ ما اینجا یک ساعتِ‌ آینده خودمان را هم نمیتوانیم پیش‌بینی کنیم، آن‌وقت تو از دَه سال آینده حرف میزنی؟ نمیدانی ممکن است بعدها به امید و آرزوها و ساده لوحی خودمان پوزخند بزنیم و بندِ دلمان از حسرت ها پاره شود؟ روزگارِ ما در حال حاضر چیزی جز این‌که صادق هدایت گفته نیست: "گذشته ای که حالمان را گرفته است، آینده ای که حالی برای رسیدنش نداریم، و حالی که حالمان را بهم میزند." خوشبختانه یا بدبختانه آن خدابیامرز بهتر از خودم پیش‌بینی کرده بود. گیج و منگ و کلافه‌ام؛ راه رهایی و گریز پیدا نمیکنم‌. رهایی از این جبر، از اطرافیان، از خودم، کاش آدمیزاد میتوانست از خودش هم فرار کند و رها شود...انگار که بالهایم را بسته باشند. پاهایم را به زنجیر کشیده باشند. یا شاید اصلا همان موش طمعکاری باشم که به طمع پنیر در تله‌ موش گیر افتاده است و تقلا میکند برای نجات، اما راه گریزی ندارد و دستش به جایی بند نیست.

عکسهایت را مرور میکنم. برای چندمین بار؟ نمیدانم! حسابش از دستم در رفته. هربار بیشتر از قبل دقیق به جزئیات صورتت خیره میشوم. تک تکشان را دوست دارم. از نظر من تو تنها نقاشی بی‌نقص خداوندی که حتی اگر نقصی هم در آن باشد که نیست برای من جز به زیبایی نمی‌نماید. به راستی خداوند در آفرینش تو تمام استعدادش را به نمایش گذاشته، کسی چه می‌داند؟ شاید فتبارک الله احسن الخالقین را بعد از اینکه گِل تو را سرشت گفته باشد! خطوط و تیرگی ها و پُف زیر چشم‌هایت، چالِ روی گونه ات، لبخند دلنشینت دلم را بیشتر از همیشه بی‌قرار میکند. میروم سراغِ عکس بعدی...موهایت...از موهایت نگفته‌ام؟ از اینکه چطور مثل موج دریایی که در شب به تماشایش نشسته باشم اینگونه خوش حالَت دل میبرند؟ عکس بعدتر را دوست ندارم، نه اینکه خوب نباشد، از قضا مثل همیشه خوب بنظر میرسی، اما عینک آفتابی ات مرا از تماشای چشمانت محروم میکند، از هرچیزی که ذره‌ای مرا از تو محروم کند بیزارم...عکس بعدی را توی هوای برفی گرفتی، سیاه و سفید! به یاد آهنگِ حامیم می‌افتم، "بعضی سیاه و سفیدا خوبن، مثل برف لای موهات، مثل کلاویه های پیانو، مثل اون دوتا چشمات..." راستی یادم هست یک‌بار گفته بودی شیفته پیانو هستی و نُت به نُتِ آن میتواند روحت را به پرواز دربیاورد، به پیانو حسودیم میشود، کاش من هم پیانو بودم‌؛ روحِ تو را به پرواز در می‌‌آوردم و خودم هم همراهت میشدم و از این حصار می‌گریختیم...به هرچیزی که تو آن را دوست داشته باشی حسودیم میشود، حتی قهوه! حتی به دکمه های پیراهنت که هرروز نبض تو را می‌گیرند...من حتی به عکاسی که این عکس ها را از تو میگیرد هم غبطه میخورم و میگویم نکند زبانم لال....هیچی ولش کن! بگذار فکر کنیم مثلاً رفیق صمیمی‌ات،برادرت،پسرخاله ات، یا شاید همکارت هستند و پای هیچ دختری در میان نیست! از تراوشاتِ ذهنی‌ام خسته شدم، میروم سراغ پلی‌لیستم کمی آهنگ گوش کنم! می‌بینی؟ نصفشان اهنگ های پلی‌لیستِ تو هستند...تو در جای به جای زندگی ام ردپایت را گذاشته ای، در آهنگ‌ها، در گالری گوشی‌ام، در نوشته های وبلاگم و مغز لعنتی ام..! همه جا هستی جز در کنارم، همه جا هستم جز در قلبت و در ذهنت!...همه جا بوی تو را میدهد، بویی که هیچوقت از نزدیک استشمامش نکردم. نفرین به مسافت ها و دَر و دیوارِ این شهر که هرثانیه به تمام عناصر وجودم فشار وارد میکند و نبودنت را بیشتر به رُخَم میکشد...نفرین به هوایی که نفس های تو در آن جاری نیست...تو فراموش شدنی نیستی! چگونه رد خیالت را پاک کنم؟ چه انتظار بیجا و طاقت فرسایی! به یاد این متن از کتاب "انی راحله" می‌افتم که در آن دختر عاشقی را به زور به عقد مرد دیگری درآوردند، وقتی حلقه را توی دستش انداختند گفت: "هرگز گمان نمیکردم که ممکن است آدمیزاد از انگشتانش به دار آویخته شود..." و حالا آرزو میکنم ای کاش، هیچوقت سفیدیِ لباس‌عروس هیچ دختری به سانِ کفن و جشن عروسی‌اش تبدیل به مراسم عزایش نشود...مقاومت کردن و بی‌اعتنا بودن شاید یک جنگ سخت و طولانی دربرابرِ جفنگیات آدم‌های سرطان‌نماست که مقصدش به پیروزی ختم میشود! با این حال، نمیدانم فرصت زندگی کردن در کنار تو را پیدا میکنم یا باید تا آخرین لحضه عمرم بابت نشدنش غمگین بمانم...اما باور دارم هر آدمی باید تا ته چیزی که به آن اصرار دارد را برود و برایش بجنگد، حتی اگر قرار باشد تِکه تِکه برگردد...مگر زندگی چیزی بجز جنگیدن است؟ شاید زندگی تنها جنگی باشد که هرچه بیشتر در آن ببازی، بَرَنده تری...

همین لحظه که روی تختِ اتاقم دراز کشیدم و غرق در فکر و خیالات خودم هستم، صدای گربه‌یِ حیاط می‌پیچد توی گوشم و دارم به این فکر میکنم که در کنار همه صداهایی که آرامم میکند و صد البته صدایِ سکوت که زیباترین پارادوکسِ دنیاست، صدای گربه ها هم آرامش‌بخش است؛ به گمانم خدا به حنجره‌یِ تو و قطره‌هایِ باران و گربه‌ توی حیاط و یاکریمِ دَمِ صُبح بوسه زده است...به حنجره یِ تو چند بوسه بیشتر!

جز احساس سنگینِ خفگی هیچ احساس دیگری نسبت به این روزهای زندگی ندارم، در زندگی شخصی‌ام فارغ از تمام مسائلی که دغدغه همه هست اتفاقات خوبی نمی‌افتد، هروقت شروع میکنم به جمع کردن تکه شکسته های روحم همان تکه شکسته ها بیشتر زخمی‌ام میکند، درد میکشم...درد..دردی که بی‌صداست و نمیشود آن را فریاد زد، بی دفاع تر از همیشه ادامه میدهم...با صدای آدم ها و صدای بلند از هرنوع به جنون میرسم..صبح ها چشم‌هایم را باز میکنم و به این فکر میکنم که تحمل روز دیگری از این زندگی سگی چقدر سخت است و چطور به پایان برسانمش و باز روز از نو و روزی از نو...تنها نقطه آرامشم همان یکی دوساعت سکوت دوازده شب به بعد است، جایی که برای لحظاتی احساس امنیت میکنم و آدم ها به لطف کپه مرگی که گذاشته اند با تصمیماتشان زندگی ام را، حالم را به رنگ قهوه ای رنگ آمیزی نمی‌کنند...هیچ احساس تعلقی به هیچ چیزی ندارم اما سرشارم از فکر تو...حتی فکر تو هم آزارم میدهد، روانم را می‌فشارد، میدانم که حتی حوالیِ احتمالات ذهنت هم نیستم، اما رخنه کرده‌ای در وجودم، ذهنم، روحم، دست هایم میلرزند از اینکه انقدر به تنگنا آمدم که هیچ چاره و درمانی پیدا نمی‌کنم جز تحمل، تحمل میکنم که بگذرد...میگذرد اما بعدش هم منتظر اتفاقات خوبی نخواهم بود. بدون تو هیچ اتفاقی خوب نیست...همه اتفاق ها تلخ تر از زهرند، زندگی تلخ تر از زهر است. آدم ها تلخ تر از زهرند..خودم تلخ تر از زهرم... تو، خدا، و همه آدم ها باهم تیم شده‌اید دست به دست هم داده اید به کشتنِ تدریجی ام، و من مثل دختربچه‌یِ بازی های دوران کودکی گوشه ای جدا افتاده ام که هیچ سپری برای دفاع و هیچ آدمی برای پناه ندارد...! یک نفر میگفت بنویس که کلمات در ذهنت منجمد نشوند، و حالا کلمات تازه دارد یخشان آب میشود..کلماتی آغشته از یخ و خون...خونِ روح و احساساتم...

اگر می‌توانستم تو را از غم ها دور نگه میداشتم و کاری میکردم که هیچ‌گاه اشک از چشمانت سرازیر نشود مگر برای خنده های بدون وقفه. اگر می‌توانستم تو را از سختی‌ها دور نگه می‌داشتم و دنیا را همیشه به کامت می‌گرداندم. اگر می‌توانستم کاری میکردم که هیچ‌گاه آسیب نبینی و دلت نشکند. اگر می‌توانستم کاری میکردم که هیچ‌گاه ناامید نشوی. اگر می‌توانستم خیلی کارها برایت میکردم...

"کتاب: تکه هایی از یک کل منسجم-پونه مقیمی"

+آدم وقتی بزرگ می‌شود تازه میفهمد خیلی از ضرب المثل ها را به دروغ یا صرفا جهت دل‌خوش کردن های موقت توی مغزش فرو کرده بودند، از تو چه پنهان، خواستن ها همیشه توانستن نیستند...