دختری که ماه را نوشید!

دختری که ماه را نوشید!

زخم‌هایمان را بستیم و دوباره راه افتادیم. نپرسیدیم کجا می‌رویم! یا چرا باید برویم! یا اگر زخم‌ها خوب نشدند چطور طاقت بیاوریم! فقط دوباره راه افتادیم...

عکسهایت را مرور میکنم. برای چندمین بار؟ نمیدانم! حسابش از دستم در رفته. هربار بیشتر از قبل دقیق به جزئیات صورتت خیره میشوم. تک تکشان را دوست دارم. از نظر من تو تنها نقاشی بی‌نقص خداوندی که حتی اگر نقصی هم در آن باشد که نیست برای من جز به زیبایی نمی‌نماید. به راستی خداوند در آفرینش تو تمام استعدادش را به نمایش گذاشته، کسی چه می‌داند؟ شاید فتبارک الله احسن الخالقین را بعد از اینکه گِل تو را سرشت گفته باشد! خطوط و تیرگی ها و پُف زیر چشم‌هایت، چالِ روی گونه ات، لبخند دلنشینت دلم را بیشتر از همیشه بی‌قرار میکند. میروم سراغِ عکس بعدی...موهایت...از موهایت نگفته‌ام؟ از اینکه چطور مثل موج دریایی که در شب به تماشایش نشسته باشم اینگونه خوش حالَت دل میبرند؟ عکس بعدتر را دوست ندارم، نه اینکه خوب نباشد، از قضا مثل همیشه خوب بنظر میرسی، اما عینک آفتابی ات مرا از تماشای چشمانت محروم میکند، از هرچیزی که ذره‌ای مرا از تو محروم کند بیزارم...عکس بعدی را توی هوای برفی گرفتی، سیاه و سفید! به یاد آهنگِ حامیم می‌افتم، "بعضی سیاه و سفیدا خوبن، مثل برف لای موهات، مثل کلاویه های پیانو، مثل اون دوتا چشمات..." راستی یادم هست یک‌بار گفته بودی شیفته پیانو هستی و نُت به نُتِ آن میتواند روحت را به پرواز دربیاورد، به پیانو حسودیم میشود، کاش من هم پیانو بودم‌؛ روحِ تو را به پرواز در می‌‌آوردم و خودم هم همراهت میشدم و از این حصار می‌گریختیم...به هرچیزی که تو آن را دوست داشته باشی حسودیم میشود، حتی قهوه! حتی به دکمه های پیراهنت که هرروز نبض تو را می‌گیرند...من حتی به عکاسی که این عکس ها را از تو میگیرد هم غبطه میخورم و میگویم نکند زبانم لال....هیچی ولش کن! بگذار فکر کنیم مثلاً رفیق صمیمی‌ات،برادرت،پسرخاله ات، یا شاید همکارت هستند و پای هیچ دختری در میان نیست! از تراوشاتِ ذهنی‌ام خسته شدم، میروم سراغ پلی‌لیستم کمی آهنگ گوش کنم! می‌بینی؟ نصفشان اهنگ های پلی‌لیستِ تو هستند...تو در جای به جای زندگی ام ردپایت را گذاشته ای، در آهنگ‌ها، در گالری گوشی‌ام، در نوشته های وبلاگم و مغز لعنتی ام..! همه جا هستی جز در کنارم، همه جا هستم جز در قلبت و در ذهنت!...همه جا بوی تو را میدهد، بویی که هیچوقت از نزدیک استشمامش نکردم. نفرین به مسافت ها و دَر و دیوارِ این شهر که هرثانیه به تمام عناصر وجودم فشار وارد میکند و نبودنت را بیشتر به رُخَم میکشد...نفرین به هوایی که نفس های تو در آن جاری نیست...تو فراموش شدنی نیستی! چگونه رد خیالت را پاک کنم؟ چه انتظار بیجا و طاقت فرسایی! به یاد این متن از کتاب "انی راحله" می‌افتم که در آن دختر عاشقی را به زور به عقد مرد دیگری درآوردند، وقتی حلقه را توی دستش انداختند گفت: "هرگز گمان نمیکردم که ممکن است آدمیزاد از انگشتانش به دار آویخته شود..." و حالا آرزو میکنم ای کاش، هیچوقت سفیدیِ لباس‌عروس هیچ دختری به سانِ کفن و جشن عروسی‌اش تبدیل به مراسم عزایش نشود...مقاومت کردن و بی‌اعتنا بودن شاید یک جنگ سخت و طولانی دربرابرِ جفنگیات آدم‌های سرطان‌نماست که مقصدش به پیروزی ختم میشود! با این حال، نمیدانم فرصت زندگی کردن در کنار تو را پیدا میکنم یا باید تا آخرین لحضه عمرم بابت نشدنش غمگین بمانم...اما باور دارم هر آدمی باید تا ته چیزی که به آن اصرار دارد را برود و برایش بجنگد، حتی اگر قرار باشد تِکه تِکه برگردد...مگر زندگی چیزی بجز جنگیدن است؟ شاید زندگی تنها جنگی باشد که هرچه بیشتر در آن ببازی، بَرَنده تری...