دختری که ماه را نوشید!

دختری که ماه را نوشید!

زخم‌هایمان را بستیم و دوباره راه افتادیم. نپرسیدیم کجا می‌رویم! یا چرا باید برویم! یا اگر زخم‌ها خوب نشدند چطور طاقت بیاوریم! فقط دوباره راه افتادیم...

مزخرف ترین سوال دنیا چیست؟ دَه سال آینده خود را چگونه پیش‌بینی می‌کنید! بله، دوران نوجوانی این سوال نقل همه محافل بود. و ما ابلهانِ خوش‌خیال شروع میکردیم به سناریو چیدن از دَه سال آینده‌ خودمان! از شما چه پنهان من هم یک بار به دَه سال آینده خودم نامه نوشتم، اما حالا که بعد از دَه سال میخوانمش حتی نزدیکش هم نیستم. کیلومترها با آنچه که گفته بودم فاصله دارم...آخر زنِ‌حسابی؟ این چه سوالیست؟ ما اینجا یک ساعتِ‌ آینده خودمان را هم نمیتوانیم پیش‌بینی کنیم، آن‌وقت تو از دَه سال آینده حرف میزنی؟ نمیدانی ممکن است بعدها به امید و آرزوها و ساده لوحی خودمان پوزخند بزنیم و بندِ دلمان از حسرت ها پاره شود؟ روزگارِ ما در حال حاضر چیزی جز این‌که صادق هدایت گفته نیست: "گذشته ای که حالمان را گرفته است، آینده ای که حالی برای رسیدنش نداریم، و حالی که حالمان را بهم میزند." خوشبختانه یا بدبختانه آن خدابیامرز بهتر از خودم پیش‌بینی کرده بود. گیج و منگ و کلافه‌ام؛ راه رهایی و گریز پیدا نمیکنم‌. رهایی از این جبر، از اطرافیان، از خودم، کاش آدمیزاد میتوانست از خودش هم فرار کند و رها شود...انگار که بالهایم را بسته باشند. پاهایم را به زنجیر کشیده باشند. یا شاید اصلا همان موش طمعکاری باشم که به طمع پنیر در تله‌ موش گیر افتاده است و تقلا میکند برای نجات، اما راه گریزی ندارد و دستش به جایی بند نیست.