صبح که بیدار شدم و از اتاق بیرون آمدم، مادرم تا نگاهش به من افتاد شروع کرد به نصیحت هایِ همیشگی که حوصله شنیدنشان را نداشتم، سن و سال او دیگر درکی از این منجلاب یا بقولِ خودش تفکراتِ جوانهای امروزی ندارد..ناخودآگاه میان حرفهایش میشنوم که: آنقدر گریه کردی که چشمانت شده به اندازه یک دانه عدس! رفتم جلوی آیینه. خیلی وقت بود که خودم را درست و حسابی ندیده بودم...راست میگفت..چشمانم دقیقا شده به اندازه یک دانه عدس که دورش نوار قرمز رنگِ نازکی پیچیده باشند! چهره ام چقدر بیرمق و بی روح شده! نمیدانم اشتباه از من است یا آیینه، لعنتی دوربین گوشی هم نیست که بگویم لنزش ایراد دارد یا کیفیتش بد است و این قضایا! آب به صورتم میزنم و برمیگردم به همان جایی که بودم و گوشه ای کز میکنم؛ تو نمیدانی...دختر بودن سخت است، دقیقا همان وقتهایی که دلتنگی امانت را بریده و داری از درد روحت فرومیپاشی و در انزوا فرو میروی باید همزمان مراقب زیباییات هم باشی، دقیقا همان وقتهایی که چشمانت یاری نمیکند پلکشان را باز کند که سلامی دوباره به زندگی بدهی و پاهایت یاری نمیکند که قدمی برداری باید مراقب یاوهگویی های آدمهای خالهزنکِ اطرافت هم باشی و نمیتوانی فریاد بزنی که ای بابا! من این روزها به یک تار مو وصلم، ولم کنید، دست از سرم بردارید و بروید پِی زندگیتان و انقدر خواسته یا ناخواسته به من فشار نیاورید! همینطور است جانِ من، دختر بودن سخت است؛ کسی را تا حد مرگ دوست داری ولی دو راه بیشتر نداری: یا باید بنشینی و منتظر باشی از دست دادنش را تماشا کنی...یا از دست دادنِ خودت را تماشا کنی و جلوی چشمِ خودت ذره ذره آب شوی...و یا در نهایت شاید از دست دادنِ هردو! هم خودت...هم او...