من با ریاضیات بیگانه ام، اما مختصاتِ لبهایت را خوب میدانم! مترجمی خوانده ام، اما هنوز موفق به ترجمه چشمهایت نشدم! میبینی؟ عشق قادر است از توانایی های انسان ضعف بسازد و از ضعفش، توانایی! قادر است از نفرت هایش علاقه بسازد و از علاقه هایش نفرت...حتی قادر است مسیری که میروی را زیر و رو کند و به تو بفهماند که یک عمر بیراهه میرفتی...دیروز کتاب شعر نزار قبانی را میخواندم، یک جا گفته بود:«عشق نوع دیگری از خودکشیست.» اگر چنین هم باشد، مگر غیر از این است که مرگ تولدی دوباره است؟ من خود را کشتم و بار دیگر متولد شدم، این بار نیمی در روحِ تو و نیمِ دیگری در وجودِ خودم...چه دارم میگویم؟ دیگر خودی وجود ندارد...همه تویی! من تماماً در تو حل شده ام...