واژه ها از توصیف حسی که به جانم شبیخون زده است عاجزند، اگر قابل توصیف هم باشد آنگونه که باید قابل فهم نیست! چیزیست شبیه به انزجار...شُدهام یک متواریِ سرگردان در هر دَم و بازدَم خویش! من در میانِ زندگی بینِ همهی آدمهایی که با پنبه سر بُریدند و به روحم نیش زدند و زهرشان تا عمق جانم نفوذ کرد، میانِ همانهایی که باعث شدند محتاطتر شوم و از باقی آدمها فاصله بگیرم که مبادا حالم بدتر شود، بینِ همهی راههایی که رفتم و نرسیدم و در مسیرشان گُم شدم، در هر ثانیه ای که با غم و فرسودگی عجین شده است و چاره ای نیست جز دوام آوردن، این را خوب متوجه میشوم که در تمام این سالها آنقدر رنجیدم و دستم به چیدنِ هیچکدام از دلخوشیهایی که روی شاخه های درختِ دنیا چشمک میزدند نرسید، که اکنون میتوانم با خیالی راحت بدونِ ذرهای دلبستگی چشمهایم را ببندم و بروم به جایی که مرا از این رنج بزرگ میرهاند...آنجا که روح از قفسِ تَن رها میشود و به سرزمینهای ناشناخته میرود...