سرگرم دیدن مصاحبه سروش صحت با تینا پاکروان بودم. داشتند درمورد مَعنای "تاسیان" صحبت میکردند؛ که تاسیان یک حس است و مثل یک کلمه نمیشود با آن برخورد کرد، تلخیِ اندوه و غم بزرگی که آدم در غروب از دستدادنِ کسی میچشد، یا همان دِقی که غروبِ جمعه دست به گریبانش میشود و گلویش را میفشارد گیلکیها آن را به تاسیان میشناسند! اینها را که گفت یادِ خودم افتادم که هر روز در حوالیِ احوالم با تمامِوجود مشغولِ دست و پنجه نرم کردن با این حالِ غریب و زمُختم! هرچه بیشتر میخواهم دل کندن را تمرین کنم نه تنها کنده نمیشود بلکه قویتر و استوارتر هم میشود، هرچه بیشتر سعی میکنم احساسم را منطقی کنم، بیشتر ریشه میدوانَد! یاد همان شبی افتادم که عکست را با کُت و پاپیون دامادی دیدم و فکر کردم دیگر برای همیشه همه چیز تمام شده، انگار دنیا زیر پاهایم خالی شد. آن شب دقیقا برای من تاسیان بود...کابوسش هنوز دست از سرم برنمیدارد. سخت و وحشتناک! میدانی چیزی که دیدم فقط یک عکس نبود بلکه ضربهای بود به تمام امیدهای کوچکی که توی دلم نگه داشته بودم. بعدها که فهمیدم توهم زدهام و اصلا همچین اتفاقی نیوفتاده، نفس عمیقی کشیدم و قلبم دوباره آرام گرفت. خودم هم نمیدانم ترسِ از دست دادنت تا کجا در ناخودآگاهم رسوب کرده بود که تنها با دیدن یک عکس چنین فکر سیاهی به ذهنم خطور کرد. صادقانه بگویم هنوز هم میترسم، از اینکه نکند بالاخره یک روز حتی خیالت هم از من گرفته شود...قبلترها باور داشتم هرکس اگر فقط به اندازهی دنیای خودش خوشبخت باشد کافیست! حالا چه کنم که تمامِ دنیای من شدهای و این خوشبختی را ندارم...ایمان دارم کل کائنات را هم که بگردی هیچکس به اندازه من، روزگارش بدونِ تو تاسیان نیست!