دَرِ انباری که باز شد، بوی خاکِ مانده و کاغذِ کهنه پیچید توی هوا. دنبال کتاب داستان محبوبِ دوران کودکیام میگشتم؛ همان کتابی که وقتی دَه ساله بودم از نمایشگاه مدرسه خریدم، یادم نمیرود هرسال به انتظار مینشستیم تا اواسط آبان از راه برسد و مدرسه ما را به آن نمایشگاه ببرد و برای لحظاتی از مسائل ریاضی و راه حلهای بیپایانش فاصله بگیریم...توی انباری چندتا کارتن سنگین روی هم تلنبار شده بود که نمیدانستم داخلشان چه خبر است. به هوای پیدا کردن کتاب، یکی از آنها را باز کردم...باز شدن کارتن همانا و غرق شدن در خاطرات کودکی همانا...دفترهای دوران دبستان،دفترنقاشیها، دفترخاطراتم، دفتر طراحی که برای کلاس رنگروغن خریده بودم، بوم نقاشی که رویش را خاک گرفته بود و دیگر هیچ هم زیبا بنظر نمیرسید، قلموها و رنگهایِ خشک شده...نشستم روی زمین و خاطره ها را مرور کردم، انگار گردش ایام بعد از سالها من را به اجبار، سمت چیزهایی کشانده بود که به فراموشی سپرده بودم. همه چیز دوباره جان گرفت؛ از گذشتهای که دیگر خیلی دور بنظر میرسید! زمان، آرام و بیصدا، از لابهلای صفحات بیرون میآمد و دورم میچرخید...آن طرفِ کارتن، تقویمی مربوط به سال ۹۱ بود که زیر صفحه هایش جوکهای بینمکِ پَنَپَ چاپ شده بود! توی یکی از دفترخاطراتم شعرها و متنهایی از شاعران مختلف نوشته بودم که اصلا با سن و سالم جور در نمیآمد و حالا با دیدنشان چیزی درون قلبم فرو میریخت، بالاخره کتاب مورد نظر را بین آن همه وسایل پیدا کردم و به همراهِ چند کتاب دیگر که مثلا گذاشته بودم سر فرصتِ بهتری بخوانمشان! فرصتِ بهتری که هرگز نیامد و سرنوشت، هرکدام را به کنج تبعیدگاه انباری در میان خِرت و پِرتهای قدیمیِ خاکخورده فرستاده بود را برداشتم و از روی زمین بلند شدم. خواستم برگردم توی اتاق که چشمم به کارتن دیگری افتاد، آن را باز کردم و تا اولین مجله را دیدم فوراً بستمش؛ مجله های قلمچی و کتابهای کنکور و جزوه ها و خاطرات روزهای نحس دبیرستان از همان یک نگاهِ اول زد بیرون! دیگر طاقت دیدنشان را نداشتم. مرور ناخواسته خاطرات برای امروز کافی بود...همهی اینها مربوط میشد به قبل از ۱۴ سالگیام، اما کارتنی که سریع بستمش و نمیخواستم با جزئیاتش روبرو شوم مربوط به بعد از آن...انگار زندگی برایم دقیقا همانجا بعد از چهارده سالگی متوقف شد! در همان روزهایی که تصمیم گرفته بودم بندِ دورِ باطل کنکور شوم و در آن دبیرستانِ لعنتی ثبت نام کردم، زندگی دقیقا در همان روزها رَخت بَست و دیگر هم بازنگشت...دارم فکر میکنم یک روز باید این کارتن را با همه محتویاتش بسوزانم طوریکه حتی ردی از خاکسترش هم باقی نماند...از مرور خاطرات اعم از خوب و بد، و مرور آدمهایی که دیگر زمین تا آسمان رنگ عوض کردهاند خوشم نمیآید...کاش آدمیزاد هر قدم که به جلو میرفت قدمهای قبلیاش حداقل در حافظه خودش تا ابدالدهر محو میشدند...حالا میفهمم که هاروکی موراکامی چه میگفت: "خاطرات خیلی عجیب هستند؛ گاهی اوقات میخندیم به روزهایی که گریه میکردیم، و گاهی گریه میکنیم به یاد روزهایی که میخندیدیم…"