دختری که ماه را نوشید!

دختری که ماه را نوشید!

زخم‌هایمان را بستیم و دوباره راه افتادیم. نپرسیدیم کجا می‌رویم! یا چرا باید برویم! یا اگر زخم‌ها خوب نشدند چطور طاقت بیاوریم! فقط دوباره راه افتادیم...

بعضی از آرزوها تاریخ انقضا دارند، اگر دیر بشوند، دیگر بود و نبودشان فرقی نمیکند...ذوقی برایشان نمی‌ماند...حتی نباشند بهتر از آن است که باشند و برایت نوش داروی پس از مرگ سهراب شوند! به بعضی چیزها نباید دیر برسی یا شاید نباید گذاشت آنها دیر به ما برسند، گاهی دیر رسیدن نسخه‌ی محترمانه‌تری از نرسیدن است؛ همان زخم، فقط با بسته‌بندی آرام‌تر...گوشه ای برای خودم نوشته بودم: چه کسی میداند که زندگی چه خوابی برایمان دیده؟ در نهایت مجبور به تغییر میشویم یا پذیرش؟ و یا عادت کردن به چیزهایی که هیچوقت تمایلی به آنها نداشتیم؟ خدایا ای کاش هیچوقت به مرگ نگیری که به تب راضی بشویم! چرا که اگر دستِ تقدیر بعضی خواسته ها را دیر به ما برساند دیگر به کار نمی‌آید، فقط یادگاری می‌شوند از روزهایی که خیال میکردیم آینده در دستِ ماست...