سرچ میکنم فاصلهی اینجا تا آنجا! موتور جستجوگر میچرخد و مینویسد ۱۳۵۰ کیلومتر یا ۱۶ ساعت! نمیداند، ۱۳۵۰ کیلومتر برای بقیه فقط یک عدد ساده روی نقشهست، اما روی دل من مثل کوه سنگینی میکند! من اینجا، از دیاری که غروبهایش بوی بهارنارنج میدهد ولی هیچکدام از خیابانهایش تو را به من نمیرسانند، و تو آنجا، شهری که حتی یک بار هم در کوچههایش ندیدمت اما تمام خیابانهایش برایم یادآور توست! هیچگاه تصور نمیکردم که در یک شبِ شهریورد ماهی، سرنوشتِ دلم اینگونه عوض شود! من از همان شب، میان خندههایت، بین خطوط کمرنگِ لباسِ مشکیات، دلم میان فاصلهها گیر کرد! نصفش اینجا ماند و نصفش ماند پیش تو! و حالا هرشب چشم میدوزم به آسمان و ماه و ستارههایش را طِی میکنم و ۱۳۵۰ کیلومتر راه میافتم به سمت تویی که بیخبرترین مقصدِ دنیایی...میترسم دل لرزه هایم را اعتراف کنم و این فاصله نه فقط بین شهرها که بین چیزهای دیگر هم امتداد پیدا کند...میترسم بگویم و بشکنم! پس سکوت میکنم..چرا که سکوت هرچند آدم را میسوازند اما نمیشِکنَد...