دختری که ماه را نوشید!

دختری که ماه را نوشید!

زخم‌هایمان را بستیم و دوباره راه افتادیم. نپرسیدیم کجا می‌رویم! یا چرا باید برویم! یا اگر زخم‌ها خوب نشدند چطور طاقت بیاوریم! فقط دوباره راه افتادیم...

امشب که این سطرها را برایت می‌نویسم، هوا رنگِ آرامش گرفته و جهان آهسته تر نفس میکشد. تو احتمالا پلک‌هایت را از فرط خستگی بسته‌ای و در آغوش رویاها فرو رفته‌ای و اما من؟ روبه‌روی پنجره ایستاده‌ام و چشمانم را به تاریکی آسمان گره زدم. صدای اِبی توی فضا می‌پیچد و با هر کلمه‌ای که میخواند حضورت در قلبم بیشتر احساس میشود: " امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره، امشب همین ترانه هم نفس نفس دوسِت داره..." مکث میکنم، صدا کم می‌شود و بارانِ خفیفی را می‌شنوم…زمین خیس است، بوی دلتنگی همه جا پراکنده شده...نه دلِ کتاب دارم، و نه حوصله فیلم و قصه های دیگران! برای بیدار ماندن حتی نیازی به قهوه و کافئین هم نیست، یک موسیقی آرام و عکسهای تو کفایت میکند! چشم از تاریکی برمیدارم و خیره میشوم به دو سیاره‌یِ کوچک توی چشمانت؛ تو هم شبی! درست مثل آسمانی که همین حالا روبه‌رویم کشیده شده، هر دو از یک جنسید، آرام...عمیق...مرموز...