امشب که این سطرها را برایت مینویسم، هوا رنگِ آرامش گرفته و جهان آهسته تر نفس میکشد. تو احتمالا پلکهایت را از فرط خستگی بستهای و در آغوش رویاها فرو رفتهای و اما من؟ روبهروی پنجره ایستادهام و چشمانم را به تاریکی آسمان گره زدم. صدای اِبی توی فضا میپیچد و با هر کلمهای که میخواند حضورت در قلبم بیشتر احساس میشود: " امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره، امشب همین ترانه هم نفس نفس دوسِت داره..." مکث میکنم، صدا کم میشود و بارانِ خفیفی را میشنوم…زمین خیس است، بوی دلتنگی همه جا پراکنده شده...نه دلِ کتاب دارم، و نه حوصله فیلم و قصه های دیگران! برای بیدار ماندن حتی نیازی به قهوه و کافئین هم نیست، یک موسیقی آرام و عکسهای تو کفایت میکند! چشم از تاریکی برمیدارم و خیره میشوم به دو سیارهیِ کوچک توی چشمانت؛ تو هم شبی! درست مثل آسمانی که همین حالا روبهرویم کشیده شده، هر دو از یک جنسید، آرام...عمیق...مرموز...