دختری که ماه را نوشید!

دختری که ماه را نوشید!

زخم‌هایمان را بستیم و دوباره راه افتادیم. نپرسیدیم کجا می‌رویم! یا چرا باید برویم! یا اگر زخم‌ها خوب نشدند چطور طاقت بیاوریم! فقط دوباره راه افتادیم...

همین لحظه که روی تختِ اتاقم دراز کشیدم و غرق در فکر و خیالات خودم هستم، صدای گربه‌یِ حیاط می‌پیچد توی گوشم و دارم به این فکر میکنم که در کنار همه صداهایی که آرامم میکند و صد البته صدایِ سکوت که زیباترین پارادوکسِ دنیاست، صدای گربه ها هم آرامش‌بخش است؛ به گمانم خدا به حنجره‌یِ تو و قطره‌هایِ باران و گربه‌ توی حیاط و یاکریمِ دَمِ صُبح بوسه زده است...به حنجره یِ تو چند بوسه بیشتر!